گزارش جشن (نگاهی به مستندهای شانزدهمین جشن خانه سینما)

سه شنبه ۱۵ اردیبهشت, ۱۳۹۴

محمد جعفری

فرصت مغتنمی بود که به اتفاق ارد زند ،امید روحانی، وحید موسائیان، همایون امامی،علیرضا قاسمخان،سعید رشتیان و سام کلانتری از یکی از تاریخی ترین دوره های فیلمسازی مستند در این دیار رونمائی کنیم.دوره ای که با سه سال تعطیلی خانه سینما ، بازداشت چند مستندساز و ساخت ماندنی ترین مستندها از وقایع این سال ها همراه بود و فیلم های برگزیده اش که شامل ۵۷ مستند بود به همت هیئت مدیره و اعضای خانه سینما امکان اکران در جمع خانواده ی سینما را هم یافت.

حالا که این جشن را پشت سر گذاشته ایم احساس می کنم تماشای روزانه ی ۲۷۴ مستند طی یک ماه نفس گیر که بیشتر به یک کارگاه آموزشی بی مزد و مواجب شبیه بود این ارزش را داشت تا آثاری به عنوان مشت نمونه ی خروار جلوی روی تماشاگرمشتاق قرار دهیم تا معرف سخت کوشی و پایداری مستندسازانی باشیم که با جسارت و سلامت از خاکریز های بیشمار پیش رو عبور کرده اند و گزارش کاملی از حال و روز سیاسی و اجتماعی این ایام به دنیا ارائه می دهند.سینمای مستند ایران پوست انداخته و نام های نا آشنا وجدیدی در این عرصه به چشم می خورند که از کف خیابان ها و پشت خیزاب ها قد کشیده اند.

این ۲۷۴ فیلم شامل همه گونه مستند از حیات وحش و میراث فرهنگی و محیط زیست تا مستندهای جنگی و قوم نگار بود، رویکرد من اما دراین گزارش بیشتر معطوف به مستندهای اجتماعی است که عمدتا در چرخه ی آزاد تولید شده اند.

آئین نامه ی جشن ، شرط حضور مستندها را در گزینش ، منوط به عضویت سازندگان آن ها در خانه ی سینما کرده بود و همین ،مانع شرکت بسیاری از مستند های باارزشی شد که بعضی از آنها مثل خون مردگی با وجودگزینش توسط هیئت انتخاب از برنامه حذف شدند یا مثل در پناه بلوط مغفول ماندند.سوای این حواشی ، فیلم های غافلگیرکننده بسیار داشتیم. فردا می بینمت الینای رخشان بنی اعتماد یکی از آنها بود که تماما در یک مهد کودک می گذرد و محوراصلیش وقایع بعد از انتخابات سال ۸۸  است .

فیلم ضمن شکار لحظه های پراکنده ی زندگی بچه ها این باردموکراسی دلخواه بنی اعتماد را با بچه های زیر دبستانی تمرین می کند و با نمایش هولناک رفتار وحرف های آنها به جامعه ی پرتنش اطرافشان هشدار می دهد. خانم مربی در اینجا گاه نقش مسئول و گاه مدل یک الگو را بازی می کند. او با بچه ها هم کاسه می شود و به آن ها اجازه می دهد مربی دلخواهشان را انتخاب کنند و آنها بی پرده از خشونت های جاری پیرامون خود حرف می زنند و درگیری های خیابانی مابین پلیس و تظاهرکنندگان را از منظر خود شرح می دهند تا مقدمه ای باشند برای ورود به دنیای تنها و منزوی الینا که بیش از دیگر بچه ها زیر ذره بین است وبه دلیل بازداشت پدرش در حوادث بعد از انتخابات گوشه گیرشده و مربی اش می کوشد با داستان پردازی های دور و دراز خیالی ،پدر او را با چوب جادوئی نزد او برگرداند و به این وسیله او را دلخوش سازد. فیلم با یک پایان سرهم بندی شده پدر را زمانی نزد الینا برمی گرداند که چوب جادوئی دیگر کاربردش را از دست داده ودختر نسبت به این بازی بی اعتماد شده.

من کوچولونیستم سوسن بیانی هم با تریبون دادن به بچه ها ی مهدکودک اجازه می دهد که هرچه دل تنگشان می خواهد بگویند .بچه ها با پرخاش و ایراد گرفتن ، ناسزا گفتن و مشت کوبیدن به میز اعتراضشان را که ریشه در بحران خانوادگی شان دارد نشان می دهند و با تعریف کردن خواب هایشان به ما ، در مورد یک آینده ی هولناک هشدار می دهند.

حرفه :مستند ساز هم حاصل نگاه هفت مستندساز زن در تب و تاب فضای بعد از انتخابات سال ۸۸ است که جسورانه در مورد خودشان ساخته اند.مستندی بلند با هفت اپیزود که هر فیلمسازبا ترس و لرز واگویه های شخصی اش را از وضعیتی اضطراری که در آن قرار گرفته بازگو می کند.

اپیزود اول را شیرین برق نورد با هراس از حمله ی امریکا به ایران روایت می کند.او که ساکن محله ی گیشای تهران است با ارجاع به بیست و پنج سال پیش که در بحبوحه ی جنگ ،عراقی ها با شلیک یک موشک نه متری ساکنان این محله را به وحشت انداخته بودند و موجب مهاجرت خانوادگی آنها شده بودند،از زمزمه های جنگ ساکت و بی صدای امروزایران با امریکا می گوید که انگارصدای پایش دارد به محله ی آنها هم می رسد! فیلم پر است از عکس ها و فیلم های شخصی و خانوادگی کارگردان از پنج سالگی که پای جنگ به محله ی آنها کشیده شد تا سیزده سالگی که عاشق یک سرباز شد که به جبهه رفت و کشته شد و بیست و چندسالگی که در استرالیا دو تا دوست عراقی پیدا کرد.

در اپیزود دوم فیروزه خسروانی ماجرائی را که پس از بازداشت چند مستندساز برای خودش اتفاق افتاده بازسازی می کند.او که مشغول ساخت فیلمی در مورد حجاب است پس از بازگشت به ایران از یک سفر خارجی ، هنگامی که اسمش را از بلندگو صدا می کنند و پاسپورتش جلب می شود ،نگران از بازداشت احتمالیش شروع به مخفی کردن کتاب ها و هاردهایش می کند و از این ترس دارد که نفر بعدی باشد. اما روز بازپرسی متوجه می شود که بازداشتی در کارنیست و فقط از او خواسته می شود که تصویرخوبی از جامعه ی سنتی اش ضبط کند و مسائل خصوصی خانه را برای غریبه بازگو نکند.

در اپیزود سوم فرحناز شریفی از لابلای عکس ها و ترانه های دوران نوجوانی اش با سرک کشیدن به خلوت پدرش که آن موقع ها ترانه های سوسن را دوست داشت و مادرش که عاشق صدای پوران بود با پخش ترانه های بی صدای خواننده های زن به ممنوعیت فعالیت آنها اعتراض می کند و با نشان دادن گریه ی گوگوش پیش از اجرای اولین کنسرتش درخارج از کشوراندوه بزرگش را نشان می دهد.

فیلم چهارم از این مجموعه حسرت خواری های مینا کشاورز از ماندن در اینجا و مهاجرت نکردن به آنسوی آب بعد از جدائی از همسرش است. فیلمساز ضمن پرسه زدن در خیابان ولی عصر که در آستانه ی انتخابات لبریز از شادی بود و حالا چهره ی غمباری به خود گرفته ، دلزده و کلافه از ناکامی های تحصیلی و کاریش می گوید .او یک ماه وقت دارد که تصمیم بگیرد مثل برادرش به خارج برود و یا همین جا ماندگار شود.

سپیده ابطحی هم در اپیزود پنجم به گونه ای دیگر درونیات خود را جلوی دوربین عریان می سازد.او فیلم های بچگی ش را در کنار مستند های زمان انقلاب که آن موقع سه سالش بود می گذارد و با دریغ از عزیزی یاد می کند که به جای مردن در راه اهداف انقلابی از سرطان روده فوت کرد.فیلمساز در جستجوی انقلاب به کوچه و خیابان سرک می کشد و سر آخر هرچه می گردد آنرا پیدا نمی کند.

سحرسلحشور راوی ششمین اپیزود این مجموعه است . او که پنجره ی آپارتمانش روبروی معروفترین زندان شهر است اسباب و اثاثیه اش را جمع آوری می کند تا اتاقی را که او را در خود زندانی کرده برای همیشه ترک کند. حالا دیگراو می تواند پرده هائی را که جلوی پنجره ی اتاقش زده بود باز کند و به خانه ای برود که دیگر مجبور نباشد از خودش فرار کند.

در اپیزود آخر این مستند، ناهید رضائی که طلاق دوستان و آشنایان نزدیکش و بیماری پدر و مادر او را تا مرز افسردگی پیش برده.برای فرار از تمام هجمه های پیرامون خود تصمیم دارد یک کافه­ ی زنانه برای دورهم جمع شدن هم قطارانش دایرکند .

تصویر زنی در کنارم پوریا جهانشاد هم که یک مستند خصوصی – خانوادگی ست از نظر مضمون شبیه همین فیلم هاست: مرد که تصویربردارفیلم هم هست طی چند ماه از همسر باردارش در دوران بارداری تا زایمان و نام گذاری نوزاد تصویر می گیرد و آینده ی طفلی که برایشان مظهر امید و زندگی ست و مدت ها انتظار تولدش را می کشیدند آنها را برای شرکت درانتخابات پرحاشیه ی ریاست جمهوری که با تولد فرزندشان قرین شده مجاب می کند.فیلم بیش از حد طولانی و پرتاکید است و روی جزئیات بی اثر تامل می کند به نحوی که در نهایت بیننده را بر نمی انگیزد وگریبان مخاطب را نمی گیرد.

محسن خان جهانی هم که با مجموعه مستند های جنجالیش به خصوص یار دبستانی در حوزه ی سیاست حالا دیگربه یک مایکل مور وطنی تبدیل شده با انتهای خیابان پاستور در مورد نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری سال ۹۲ و صندلی شماره ۲۵۷ در ارتباط با انتخابات مجلس ، سالادی رنگارنگ ازحاشیه های طنز آمیز و متلک های سیاسی فراهم آورده که هرچند از یک گزارش انتخاباتی فراتر نمی رود اما اسناد زنده ای از پرگوئی های سیاسی این دوره است مثل دلتنگی های یک شهرهوشنگ میرزائی  که در آستانه ی انتخابات محلی لرستان با بردن دوربین به قلب روستاهای اطراف دهدشت سنگ صبور اهالی منطقه می شود و از بیکاری جوانان و آب های آلوده غیرقابل شرب می گوید و وعده های کاندیداها را به نقد می کشد.

مستند ۱۷ساله های عطیه عطارزاده و اصلان شاه ابراهیمی درددل نسلی است که هیچ سودائی جز پرکشیدن به آن طرف آب برای رهائی از تمامی قید و بند هائی که دوره اش کرده اند ندارد.یادآوری هرروزه اشان به پدر ومادر این است : شما هیچ کاری برای ما نکردین! فیلم صرف نظر از ساختار به هم ریخته و مغشوشش که شبیه خود آدم های فیلم است یک آژیرخطر جدی از ورود نسل نافرمان پیش رویمان است. نسل بی هویتی که چراغ خاموش در حال زیر و رو کردن تمامی ارزش های حاکم است و با نوع آرایش و پوشش و محاوره و رفتار، موج تازه ای از هنجار اجتماعی ایجاد می کند.

۱۷ ساله های این فیلم شورش جدیدی علیه کنش های جاری تدارک می بینند و هیچ ابائی از نشان دادن خود سرکش ونابهنجارشان مقابل دوربین ندارند. همین ویر را جوان فیلم مزاحم مرتضی جذاب هم دارد که با مزاحمت های تلفنی برای آتش نشانی و ۱۱۸ و اورژانس یک جورهائی خود اعتراض گرش را تخلیه می کند.

همین طور است خون مردگی محمد کارت یکی از پرده در ترین مستند های اجتماعی سال های اخیر که در مورد جوانان خلافکار شیرازی ساخته شده و شخصیت ها ی شرورفیلم گاه حتی فیلمساز را هم تهدید می کنند.آنها را در محل به عنوان اراذل و اوباش می شناسند که سابقه ی شرارت و سرقت مسلحانه با نقاب همراه کوکتل هم دارند و گاه ماشین آتش می زنند.خون مردگی دائره المعارفی کامل ازرفتارشناسی اجتماعی جوانانی است که با خالکوبی و مصرف مواد خود را می ترکانند ، با عربده و چاقوکشی اعلام حضور می کنند وهنجار شکنی برای آن ها یک افتخار است. اگر۱۷ساله ها رپ های شهرک غربی تهران را پوشش می دهد، خون مردگی به طیف سنتی این نسل نظر می اندازد که یک سرشان در دستجات عزاداری است و افتخارشان آب کشیدن دهان و غلاف کردن چاقو در دهه ی محرم است.

حسام اسلامی هم در بی کودکی همین نسل را بی پرده مقابل دوربین می کشد.جوانان بزهکاری که آشکارا و خیلی راحت شیشه های جلوی سواری ها را می شکنند ، ضبط هایشان را سرقت می کنند و با پولش قلیان می کشند و عرقخوری راه می اندازند.وقتی گروه آن ها به جرم سرقت موتور سیکلت بازداشت می شوند یکی از آنها با پذیرفتن مسئولیت سرقت ،موجب آزادی بقیه ی افراد گروه می شود و دیگرافراد وظیفه دارند به او در زندان پول برسانند و از خانواده اش دستگیری کنند.

جشن تکلیف فیروزه خسروانی که پر است از لحظات فرار و تکرار نشدنی با رجوع به تصاویرهشت سال پیش از مراسم جشن تکلیف یک مدرسه ی دخترانه ، دو همکلاسی قدیمی که حالا به ۱۷سالگی رسیده اند با یادآوری خاطرات آن دوران متوجه اختلاف نظرهای بین خود در مورد حجاب و الگوهای زندگی می شوند. مادر به ملیکا اجازه می دهد سالروز تولدش رژ بزند ، با مد لباس بپوشد اما مادر مریم که ماهواره و اینترنت را عامل فساد در بین خانواده ها می داند دخترش را ملزم به استفاده از چادر می کند . دودختر که علیرغم اختلافات فاحش خانوادگی اصرار به دوستی باهم دارند در گیر با بحران هویتی شروع به خواندن همان سرود جشن تکلیف دوران مدرسه می کنند و آوازشان را از آپارتمان خانه اشان به بیرون پرتاب می کنند چرا که این تنها نقطه ی مشترک آنها برای ادامه ی دوستی شان است.

محسن استادعلی در جائی برای زندگی مثل مستند قبلیش عادت می کنیم سراغ همین آدم ها پس از طرد شدنشان می رود.آدم های حاشیه ای که معمولا در بین خانواده و جامعه جائی ندارند و کمتر کسی حق را به آنها می دهد .فیلم با صدای سرخوش گوینده ی رادیو که نوید یک روز خوش را می دهد شروع و در طول زمان ۷۰ دقیقه ای اش با گردش در بین مردهائی که در یک پانسیون شبانه روزی زندگی می کنند پرده از راز به بن بست رسیدن آنها و پناه آوردن شان به این ایستگاه بر می دارد.از رضا که مواد مصرف می کند تا حسین که هوای خودکشی دارد و عباس که قرار است زنش با مرد دیگری ازدواج کند از پویا که از همسرش جدا شده و دنبال زن صیغه ای ست  تا طلبه ی جوانی که حضورش در این جمع موقتی ست.

تمام زندگی این افراد یک تخت کرایه ای ست که رویش می خوابند و باید چهارچشمی گوشی موبایل و کیف پول و وسائل شخصی شان را بپایند که هم اتاقی شان ناخنک نزند.فیلم یک مستند کارگردانی شده است که با لحن داستانی ساخته شده و فیلمساز با آشنائی زدائی و جلب اعتماد پرسونازها موجب شده که راحت جلوی دوربین بیایند.چانه زنی عباس با همسرسابقش با یک جعبه شیرینی از پشت آیفون برای دیدن پسرش که تماشای برنامه های تلویزیون را به دیدار با او ترجیح می دهد  وشام خوردن تنهائی او در اغذیه فروشی سر خیابان این راحتی را انتقال می دهد یا جائی که پویا حمام و اصلاح می کند تا نزد همسر جدیدش برود یا فصل بگومگو در مسجد بین پیرمردها برسر اذان گفتن به پیش نمازی مرد طلبه و قهرکردن نهائی طلبه که بسیارباورکردنی هدایت شده. علاوه بر این، فیلم از بار محاوره ای قدرتمندی برخوردار است و درد دل های ساکنین خوابگاه به دل می نشیند.

مهدی قربانپور هم در مستند ۱۹۰ می­کوشد با همین شیوه ی جلب اعتماد ،وارد زندگی خانوادگی یک راننده ی زحمتکش بنز که چهل سال سابقه ی رانندگی درجاده های شمال را دارد شود و شیفتگی او را به سواری اش نشان دهد.این شیفتگی صدای اعتراض خانواده­اش را در­آورده . پسرش او را به­خاطر تصادف­های پی در پی و خرج­تراشی های ماشین سرزنش می­کند و همسرش که از تبدیل شدن حیاط خانه به تعمیرگاه بنز به ستوه آمده به حالت قهر از خانه خارج می­شود.

از سال ۷۶ دوربین های مستند همه سراغ موضوعات مغفول مانده ی کلان شهرها رفتند تا آسیب های سر به مهری را که تا آن زمان به صورت تابو در آمده بود و نزدیک شدن به آن ها درحد خط قرمز بود به تصویر بکشند. مستندهای این دوران اما  دوباره میل به روستا و عشایر و محیط زیست دارند که طی این سالها نسبت به آن ها غفلت شده و طی این سال ها فاجعه ی زیست محیطی به خصوص در زاینده رود و دریاچه ارومیه غوغا می کنند . رودی که کشته شد مرتضی آتش زمزم بی پروا ترین آن هاست که به اعتراض درد مندانه ی روستائیان اطراف زاینده رود اصفهان بعد از خشک شدنش می پردازد.

روستائیان اغلب جانباز و خانواده شهید و رزمنده ی دوران جنگ هستند و حالا با تلف شدن محصولات کشاورزی شان در اثر خشکسالی ،خود را طلبکار نظام می دانند و دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند . نماهائی هرچند گذرا از فرار پرندگان مهاجر، زمین های ترک خورده و کانال های بی آب ارجاعاتیست که فیلمساز برای سندیت ادعاهایش چاشنی فیلم کرده و از همه دلخراش تر اشاره ی فیلم به ساکنان بالادست رودخانه است که بر سر آب به جان هم افتاده اند ،حال آن که چند صد سال پیش ۳۲۰ کیلومتر طول زاینده رود بی هیچ مرافعه ای طبق طومار حق آب شیخ بهائی بین حاشیه نشینان تقسیم می شد. زنده رود یک روز بخصوص  سعید محصصی هم این واقعه را کابوسی می داند که مثل خوره به جان اصفهان افتاده و از زاویه ی دید جماعتی که بعد از خشک شدن زاینده رود بیکار شده اند به این فاجعه ی زیست محیطی نگاه می کند.درست برخلاف فرهاد ورهرام درسرزمین خانه خورشید که رودخانه ی پرآب سیروان اورامانات را از مبدا تا مقصد تعقیب می کند تا مسیر پر خیر و برکت این رودخانه را نشان دهد.

در بانوی ارومیا ،محمد احسانی لطیف ترین و با احساس ترین نگاه را به دریاچه ی خشکیده ی ارومیه می اندازد و با تصاویر زیبا و موثرمرثیه ای شاعرانه برای این زیست گاه قدیمی آذربایجان می سراید تا یاداوری کند که محل وقوع مستندهای اجتماعی تنها در تهران و چند شهر بزرگ خلاصه نمی شوند. احسانی در گنبد مینا هم با دست گذاشتن روی یکی از پدیده های زشت در مواجهه با میراث فرهنگی  یعنی یادگار نویسی روی آثار باستانی و اثرات زیان بار فرهنگی و تاریخیش، از آن به عنوان بیماری وندالیسم یاد می کند و نسبت به آثار زیان بار این پدیده ی شوم هشدار می دهد.

اگر گنبد مینا دل نگران میراث فرهنگی در حال زوال ماست ، مستند شاه جهان حسن نقاشی که  ترکیبی موقر از گفتار و تصاویر ناب است زنگاره های فراموشی را از روی یکی از چهره های تابناک صدر مشروطیت پاک می کند. فیلم که با حوصله گزینش و تدوین شده در مورد شخصیت پرویز شاه جهان از مبارزین کمتر شناخته شده ی یزد در دوران استبداد محمد علی شاهی است و پر از مستندات تاریخی مکتوب که نشانگر حضور پر رنگ این تاجر زرتشتی در فرو پاشی بانک های استقراضی و پیدایش بانک ملی ایران است. نقاشی وقایع زندگی شاه جهان را از زبان  یکی از نوادگان او روایت  می کند و به چگونگی ارسال اسلحه برای مشروطه خواهان تبریز در لابلای عدل های پنبه توسط شاه جهان و در نهایت ترور او به دستور محمد علی شاه می پردازد.

معرفی دوباره ی عبدالقادرمراغی موسیقیدان ایرانی عصرشاهرخ تیموریان در این دوره ی نسیان فرهنگی توسط مجتبی میرتهماسب درمستند شش قرن و شش سال چیزی در ردیف کشف یک قاره است. تلاش اصلی البته متعلق است به محمدرضا درویشی که پیشینه اش تحقیق و پژوهش پر مرارت در موسیقی نواحی ایران و احیای دوباره ی گوشه های فراموش شده ی دستگاه موسیقی ایرانی است. حاصل بازخوانی تصانیف منسوب به عبدالقادرمراغی توسط درویشی بعد از شش قرن و تلاش پررنج این آهنگساز برای  ثبت و ضبط آن طی شش سال فیلمی است ماندگار که در مقابل مصادره ی یکی دیگر از مفاخر ارزشمند این دیار می ایستد و با راهنمائی های استاد شجریان و صدای همایون به یک سند ماندگار تبدیل می شود.

فیلم هائی هم هستند که با دور شدن از آسیب های تمام نشدنی شهرهای بزرگ به اقلیم های دوردست تر سفر می کنند و قناعت طبع و بلندنظری آدم هائی را تصویر می کنند که در کلان شهر ها حکم کیمیا دارد ،مثل مستند های نجیب موکان محمدعلی هاشم زهی ،پیرها اگرنباشند پیروزکلانتری ، دخترانی که پدرشان را دوست دارند فرهادثریا و سه چند خاک یاسرخیر.

 در موکان زن و مرد بلوچ ،نخلستانی را که در اصطلاح محلی به آن شهر می گویند آباد کرده اند و حالا سخت دل بسته ی کاشته های خود شده اند به نحوی که معتقدند اگرنخل ها چند صباحی صاحب خود را نبیند برای او دلتنگ می شوند و آنها هم جای خالی فرزند نداشته اشان را در زندگی با نهال های نخلستان پر می کنند ، به آنها به چشم فرزندانشان نگاه می کنند ، روی هر کدامشان یک اسم مانوس می گذارند و دائم با آن هاصحبت می کنند. دوربین با طمانینه این رابطه ی شاعرانه و لطیف را شکار می کند. زندگی در نخلستان چه در فصل گردافشانی نخل ها که به آن دوره ی عروسی می گویندو چه در وقت آتش زدن یک درخت خشکیده که دیگر عمرش به آخر رسیده جریان دارد و هیچ چیز نمی تواند رابطه ی لطیف و عاشقانه ی زن و مرد بلوچ  با نخل ها را که در گفتار شیوای فیلم از زبان مرد بیان می شود (و سخت به دل می نشیند) قطع کند.

 در پیرها اگر نباشند پیرمردهای حاشیه ی کویر لوت که با زراعت و دامداری دل مشغولند ،برای لایروبی قنات خشکیده ی روستا در غیاب جوان ها که به شهر رفته اند دست به کار شده اند و پیرزن ها هم پنبه چینی می کنند. چرخه زندگی در روستا با حضور پیرها می چرخد ودر شرایطی که خشکسالی باعث کوچ اهالی شده پیر ها پنجاه قنات را یک به یک وارسی کنند تا ببینند گیر از کدام یک از آنهاست.

دخترانی که پدرشان را دوست دارند نیز یک خانواده ی کپرنشین بیرجندی را رصد می کند که با زندگی بدوی کویری و از راه دام داری روزگار می گذرانند.سه دختر که جای پسر را نزد خانواده پر کرده اند به جای درس خواندن گله را به صحرا می برند،نان می پزند وشیر می دوشند.تمام اوقات خانواده به درمان بزی که شاخش شکسته ، پهن کردن کشکی که از شیر بز تهیه کرده اند و یا سفرکوتاه با موتور به اطراف برای تهیه ی مایحتاج خانواده می گذرد.به جز این موتور و تانکر آب مصرفی روزانه هیچ عنصر مدرنی که نشان از این روزگار داشته باشد در فضا نمی بینیم.

گفتار روان فیلم که توسط کارگردان روایت می شود زندگی بی تکلف خانواده ی پر تلاش اما کم توقع کویری را به بیننده انتقال می دهد .همین طور است سه چنگ خاک که مهربانانه با تلفیق باورهای معرفتی مردم بلوچ در مورد آداب تولد و مرگ ، پُرسه های با صفای آن ها را در مراسم دیداراز کسانی که تازه صاحب فرزند شده اند و یا عزیزشان را از دست داده اند تصویر می کند.همین سلامت را دو فیلم حوالی راس السرطان و خانه ای در مه مختارنامدار هم دارد که تصویرگرزندگی آدم هائی با زندگی بدوی ست که از قضا قانع و راضی هم هستند.یکی متعلق به روستای متروکه ی بریس چابهار است که کارشان توربافی و صید ماهی است و دوست دارند فرزندشان به جای رفتن به دانشگاه ، صیادی یاد بگیرند ،دیگری یک ناخدای اهل سیریک هرمزگان که از ترس دزدان دریائی زیاد به عمق دریا نمی رود و هرچه صید می کند با ماهیگیران نصف می کند و آخری زنی تک افتاده در عمق جنگل که کار روزانه اش میوه چینی از درخت ،پخت و پز با تنور و صدا زدن گاوش است که از صبح به چرا رفته و هنوز بازنگشته.

بخش مهمی از مستندهای اجتماعی هم مربوط به پیامدهای تمام نشدنی جنگ ایران و عراق است که مجروحین شیمیائی بازمانده از آن دوران تراژیک ترین بخش آن محسوب می شوند.خاطراتی برای تمام فصول  مصطفی رزاق کریمی و سپیده دمی که بوی لیمو می داد آزاده بیزارگیتی از موثر ترین مستندها در این زمینه اند.

 بخش اعظم مستند رزاق کریمی در بیمارستانی در اتریش می گذرد که جانبازان ایرانی را بعد از حملات شیمیائی پذیرفته و مورد معالجه قرار داده. این که اتریش خود زخم خورده ی  یک جنگ جهانی  است اما پزشکان غربی که کشورشان طرف جنگ با ایران است مسئولانه به مداوای مجروحان ایرانی می پردازند نکته ی تامل برانگیز این مستند است. فیلم با وجودی که به موضوعی بسیار تلخ می پردازد اما شوخی های هراز گاه مجروحینی که از روحیه بالابرخوردارند چهره ی عبوس فیلم را می درد.

پزشک اتریشی فیلم که خود از ۱۵ سالگی در جنگ با نازی ها اسیر شده وشبانه روز پیگیر وضعیت مجروحین است می کوشد روحیه ی از دست رفته را به آنها باز گرداند و از جانبازان می خواهد برای تخلیه شدنشان داد بزنند و در یک همدلی مابین شرق و غرب ،بیمارستان اتریش تبدیل به پایگاهی علیه جنگ و سلاح های کشتارجمعی می شود وحضور کودکان مجروح شیمیائی حلبچه که  با وخیم ترین وضع حتی نای حرف زدن هم ندارند،این احساس را قوی تر می کنند. فیلم در دو زمان حال و گذشته تصویربرداری شده .کارگردان در زمان حال عکس یک مجروح شیمیائی را که امید به زنده ماندنش نبوده به پزشک معالج اتریشی اش نشان می دهد و بعد در ایران با همان مجروح که زنده ماندنش به یک معجزه شبیه بوده به گفتگو می نشیند. از امتیازات فیلم ، گفتار مناسب و استفاده ی بجا از افکت و موسیقی است که کارکرد موثری دارد و تعلیق و استرس زیر پوستی فضای فیلم را انتقال می دهد.

 سپیده دمی که بوی لیمو می داد ۲۵ سال بعد از حمله شیمیایی در سردشت می گذرد . فیلم بیانیه­ای ضد جنگ ازیک شهر تباه شده است. زن ها هنوز از درد تنگی نفس و زخم و عفونت ریه ، آسم و سرفه در عذابند و با کپسول اکسیژن نفس می­کشند . گورستان شهر پر است از جانباختگان شیمیایی و زنان هنوز زخم آن روز را بر تن دارند . فیلم سیاه و تکان دهنده از خودکشی­های دخترانی می گوید که به خاطر جراحت، خواستگار ندارند و گاه خود را دار می­زنند و زنانی که بینایی شان را از دست داده­اند و درگیر کابوس آن سپیده دمی هستند که بمب های شیمیائی اش بوی لیمو می داد.

مصدومین بازمانده خیابان های سردشت را به اسم هیروشیما و حلبچه نامگذاری کرده اند  تا دردی را روی دل تماشاگر بگذارند و نسل­های بعد، این فاجعه را از یاد نبرند .

 در ارتباط با جانبازان شیمیائی مستندمتفاوتی مثل از نفس افتاده ها هم هست که نه به دلیل پردازش بلکه بیشتر به خاطر ایده ی قدرتمندش قابل اعتناست.راوی ضمن رمزگشائی از سنگ قبر پدرش که در جنگ قربانی بمباران شیمیائی شده قصد دارد برخلاف وصیت پدرش که مخالف شهید خوانده شدن بوده ، روی سنگ قبر از او به عنوان شهید یاد کند ، اما فیلمساز با دیدن وضعیت مصیبت بار جانبازان شیمیائی و سفر به عراق و آشنائی با مادران سربازان کشته شده ی امریکائی  که با قربانیان بمباران حلبچه همدردی می کنند از تصمیم خود منصرف می شود.

من یک مزدور سفید هستم ساخته ی زنده یاد طاها کریمی  هم از نگاه متفاوتی نسبت به جنگ برخورداراست و به یکی از تراژیک ترین وقایع دوران صدام در سال ۱۹۸۸ که به عملیات انفال مشهور است می پردازد که طی آن صد ها کرد در منطقه ی سلیمانیه عراق قتل عام شدند و۲۲۵گور دست جمعی در سال های بعد از جنگ کشف شد.شخصیت اصلی فیلم کاک سعید است که در پی محکومیتش به سعید جاش ملقب شده .

در شرایطی که تمام مستندات برعلیه اوست او که یکی از فرماندهان صدام در جنگ علیه کردها بوده حالا شهر به شهر و ده به ده به دنبال شاهدان عینی واقعه ی انفال به عنوان گواهان زنده ی بی گناهی خود است تا ثابت کند که مزدور نبوده.کردهای زخم خورده مقابل دوربین شهادت می دهند که کاک سعید مخفیانه با آنها تماس می گرفته و ضمن هشدار دادن ،آنها را از حمله ی قریب الوقوع گردانش آگاه می کرده و همین موجب فرار ۶۰۰ پیشمرگه ی کرد و رهائی از کشتار قطعی آن ها شده.فیلم ازساختاری قدرتمند برخوردار است و شهادت دادن های پیشمرگه ها را به گونه ای قابل قبول و باورکردنی به عنوان سندی زنده ضمیمه ی پرونده ی مرگبار انفال کرده است.

از دیگر عجایب و غرایب فیلمسازی سال های اخیر دیارما قرار گرفتن یک فیلم سینمائی داستانی در فهرست آثار مستند است.آخرین روزهای زمستان محمدحسین مهدویان نمونه ی کامل یک ماکیومانتری (مستندبازسازی شده )است که در ایران سابقه ی زیادی ندارد اما شاید کلوزآپ کیارستمی از نمونه های مثال زدنی آن باشد.به پشتوانه ی گزارشات محرمانه ی وزارت دفاع و با جزئیات کامل، این فیلم علاوه برشیوه­ی در گیر کننده ی مستند نمائی اش که بسیار خلاق و هوشمندانه صورت گرفته،برخوردار از موضوعات پرچالش و دراماتیک واقعی است که در سال شروع جنگ ایران و عراق به مرکزیت حسن باقری به عنوان مسئول شناسائی راهبردی و آرایش دهنده ی نیروهای خودی به وقوع پیوسته و در این جا با زیرکی بازسازی شده .

تشخیص نماهای بازسازی از آرشیوی بسیار دشوار است، حتی بعضی نماهای فیلم لب خوانی صداهای باقیمانده از فرماندهان جنگ است و مهم تر از همه صداقتی است که در شیوه ی حقیقت گوئی وقایع جنگ به کارگرفته شده و پیش از این اغلب با پنهان کاری های بی مورد لاپوشانی می شد.مثل شکست عملیات رمضان یا تقاضای عقب نشینی احمد توسلیان یکی از فرماندهان تحت امر باقری که از خستگی افراد رزمنده اش صحبت می کند و باقری با در اختیار گرفتن مسئولیت خط  جبهه مقدم از او می خواهد که جایشان را باهم عوض کنند. همین هاست که تماشاگر را مجاب می کند که چرا باقری آوازه اش در جبهه ها پیچیده بود و حرفش خریدار داشت.فیلم موثر تر از بسیاری  فیلم های سینمائی فاخری است که در زمینه ی جنگ ساخته شده ،چرا که تمامی مولفه های تاثیرگذار یک فیلم جنگی نظیر تعلیق ،کشش ،انتظار و لحظات جذاب و پرتنش را در خود دارد. حوادث واقعی مثل درگیری اشتباهی نیروهای خودی باهم ، دریافت شنود دشمن و فروکردن عمودی خودرو ها در زمین برای این که هلیکوپتر های دشمن نتوانند روی زمین بنشینند از چاشنی های این تاثیرگذاری است.

 

گزارش جشن (نگاهی به مستندهای شانزدهمین جشن خانه سینما)
دیدگاه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *