یک عکس، یک جمع و هشت نگاه


 

از راست شادمهر راستین-روبرت صافاریان-فرهاد ورهرام- احمد میر احسان - محمدسعید محصصی- پیروز کلانتری- مانی پتگر
از راست : شادمهر راستین- روبرت صافاریان- فرهاد ورهرام- احمد میراحسان – محمدسعید محصصی- پیروز کلانتری- مانی پتگر

 

این، عکسی است از جمع “گروه مطالعات سینمای مستند” که مثل هر گروه و محفل دیگری روزی دیدارهایش را شروع کرد و روزی هم آن را به پایان رساند. همایون امامی، که بیش از دو سه ماه از شروع زندگی این گروه با آن نبود، و نیز محمد تهامی نژاد که در سال آخر حیات سه سالۀ گروه جمع را ترک کرد، در عکس نیستند. از افراد گروه خواستم که عکس را ببینند و هرچه دلشان خواست بنویسند. همین.

افراد حاضر در این عکس زیرزمینی، از چپ به راست: مانی پتگر، پیروز کلانتری، محمدسعید محصصی، احمد میراحسان، فرهاد ورهرام، روبرت صافاریان و شادمهر راستین.

*

مانی پتگر

اصولا فکر می‌‌کنم زیاد اهل نوستالژی نیستم، ولی‌ حالا که به این عکس‌ها نگاه می‌کنم، حس کم و بیش خوبی دارم. روز هایی بود که گپ‌های خوبی می زدیم، خصوصاً در لحظاتی که جلسه رسمی‌ نبود، ولی‌ مشکلی‌ که در کّل با این گردهمایی داشتم این بود که اصولا کم تر به هم گوش می‌‌دادیم یا گفتگو می‌‌کردیم و بیش تر تک گویی می‌‌کردیم. فکر کنم حداقل ۲ جور گوش ندادن وجود دارد. زمانی‌ که در میان حرف‌های دیگری صحبت می‌‌کردیم- چه در لحظات رسمی‌ و چه غیر رسمی‌- یا این که در ظاهر ساکت بودیم ولی‌ حالت‌های صورتمان حکایت از درد و رنجی‌ داشت که از حرف نزدن مان ناشی‌ می‌‌شد. شاید روی همین اصل وقتی‌ بعضی‌ از اعضای گروه پیشنهاد دادند که جوان‌ها هم به ما ملحق شوند، اولین کسی‌ بودم که از این پیشنهاد استقبال کردم.

ولی‌ اندی پیش در جلسه ای‌‌ که برای انتخاب مستند برتر تشکیل شده بود- و حدوداً ۱۵-۱۶ داور جمع بودند که کّل این واقعهٔ را جمع بندی کنند- شرکت کردم. این دفعه در میان ما کلی‌ جوان هم حضور داشتند، ولی‌ باز ما مسن تر‌ها مونولوگ گفتیم و حرف‌های هم دیگر را قطع کردیم.

باشد، قبول کردیم که شاید از ما مسن تر‌ها گذشته باشد و دیگر امیدی به تغییری اساسی‌ در وجودمان نباشد، ولی‌ چرا اکثریت قریب به اتفاق جوان‌ها ساکت بودند؟ چه چیزی در افکارشان می‌گذشت؟ چرا آن را با ما مسن‌تر‌ها در میان نگذاشتند؟ ما مسن تر‌ها چه قدر محیطی‌ آماده کردیم که جوان تر‌ها راحت صحبت کنند؟ ما مسن تر‌ها چه قدر به دنبال آن بودیم که دیالوگ برقرار کنیم؟

ما مستند سازان نه فقط در این جلسه، بلکه به شهادت تاریخ، خیلی خیلی‌ در گفتگو با هم مشکل داریم، ولی‌ می‌‌خواهیم در فیلم‌هایمان گفتگو با جامعه و مسئولان جامعه را درفکنیم؟! – سابقه‌ اختلافات انجمن مستند سازان با انجمن تهیه کنندگان مستند. مثال تاریخی‌: صحبت‌های متواضعانه و منصفانه رامین فاروقی قاجار، دربارهٔ نحوه قضاوت داوران در انتخاب بهترین مستند جشن خانه سینما-۱۳۹۰

ما مستند سازان هم مثل اکثریت قریب به اتفاق هموطنان مان احتیاج به تمرین برای گفتگو داریم. احتیاج به خانه تکانی روحی و روانی‌ داریم. احتیاج به بررسی‌ دوباره- و چندباره- زندگی و نقش مان در این جامعه داریم. – فکر کنم-.

روزهایی که بود

محمد تهامی نژاد

در این عکس، شخصیت هایی در برابرم نشسته اند که نیروی پیوندبخش آنها فیلم مستند است.

   و بناگهان گروه مطالعات از راه رسید، بی آن که من و فرهاد ورهرام  موفق شویم جمع را در دفتر پژوهش های فرهنگی مستقر سازیم.

 همین پریشب بود که در بارۀ فیلم  آینه های غبار گرفته ساخته رهبر قنبری صحبت می کردم. فیلمی در باره حدود ۱۴۵ سال از تاریخ مطبوعات ایران است. این سرزمین چه گروه ها بخود دیده است که آمده اند و رفته اند. هر روزنامه  نمایانگر یک گروه بوده است : وطن، ملانصرالدین، صبح صادق، صور اسرافیل و حبل المتین.  گروه مطالعات هم زمانی بوجود آمد و زمانی دورانش تمام شد. مهم این است که حدود یکسال عمرکرد. لااقل برای من. در آن زمان  تصورم این بود که یک گروه مطالعاتی حول سینمای مستند ایران، بی حضور محمدرضا اصلانی که از او  بسیار آموخته بودم و ابراهیم مختاری  که می توانستم از او بیاموزم کامل نمی شود و نفهمیدم چرا همواره هم این پیشنهاد پس زده  شد. روبرت صافاریان را بعدتر با مقالاتش در” هویس” شناختم و احمد میراحسان را در “پدیدار و معنا” و مهندس شادمهر راستین را در همکاری هایش در  فیلمنامه نویسی با میر کریمی و نوشته هایش در باره معماری و پدیدارشناسی و سعید محصصی را در مدرنیسم و سینمای صنعتی شناختم . از  آن روز ها این تصاویر ذهنی برایم مانده است :

 ورود به  آپارتمانی که کامران شیردل  همسایه اش بود و مدتی را در طبقه بالای آن در دفتر مسعود جعفری جوزانی کار کرده بودم. نشستن روی مبل های اتاقی بی در ورودی، که از راهرویی بی حفاظ، با پائین رفتن  از چهار پله به کف موکت شده اش می رسیدم . معماری جذاب و نادیده ی خانه مانی پتکر، با وجود مدرن بودن حسی کلاسیک داشت. بدون این که نقاشی ای از مرحوم علی اصغر  پتگر را داشته باشد. بیشتر یک کارگاه بود، شبیه کارگاه پدر، در خیابان منوچهری که مدتی نیما، هدایت، علوی و شهریار در آن جا گرد هم می آمدند. هدایت با گروه اربعه به کافه رزنوار هم می رفت. گپ زدن با دوستانی (که دوتاشان از لاهیجان و اصفهان می آمدند)  شیرینی هایی که پیروز مامور خریدش بود، پاگذاشتن روی  توپ های  بادی رنگارنگ، ناهار در آشپزخانه ، مجادله روی مباحثی، پیش از آن که جمع، خودرا به دقت شناخته و گروهی ثانوی شده باشد. و فروکش کردن ناگهانی ی بحث ها.

 و بازگشتن در خیابانی  پر درخت، رد شدن از روی پل ابتدای میدان هفت تیر و گم شدن در حجم شلوغ شهر  و شتاب برای رسیدن به گروهی نخستین که غروب پنجشنبه در خانه ای کوچک، منتظر  بود، تصاویر آن روزهاست.

شادمهر راستین

یاران به موافقت چو دیدار کنند

باید که ز دوست یاد بسیار کنند

چون بادۀ خوش‌گوار نوشند به هم

نوبت چو به ما رسد نگون‌سار کنند

محفل فقط در محیط‌های شهری مثل کافه، اسبابش مهیا می‌شود. اگر دیدید دفتر و یا اداری میزکشودار دارد و روی میزش تلفن است، دیگر آنجا محفل نیست، تشکل و سازمان است.

اگر بروید خانۀ یکدیگر که روی میز ناهار می‌خورند دیگر آنجا محفل نیست می‌شود مهمانی و جمع خودمانی. محفل با فضای شهری عجین شده است و بادۀ خوش‌گوارش همانا گفتگو است. گفتگوی ما در گروه مطالعاتی سینمای مستند دربارۀ دوستمان یعنی سینمای مستند بود و من بین دوستان بزرگ شدم و یاد گرفتم که چگونه نه تشکیلاتی حرف بزنم، نه خودمانی. وقتی این عکس را دیدم حسرت خوردم که تا یاد گرفتم محفلی حرف بزنم، گروه‌مان گره خورد و گره‌افشان شد.

از محفل کافه‌نشینی هدایت فیلمی ندیده‌ام، اما می‌دانم آنچه پاتوق هدایت را گرم می‌کرد، ادبیات بود. شعر بود و گفتگو دور میزی بود که دوستان چشم در چشم هم می‌شدند.

در سینما موضوع به روی پردۀ نقره‌ای می‌افتد. و آدم‌ها نه چشم به هم که چشم به فیلم دارند. نمی‌دانم، شاید سینما محفل‌پذیر نباشد چون ذاتش بر آئین معبدی است.

این دوستان که در عکس می‌بینید، می‌خواهند به واسطۀ سینمای مستند گفتگو را به شهر بیاورند و آئین معبدنشینی را فراموش کنند. تلاش‌شان پرتوان باد و بادۀ‌شان خوش‌گوار.

گروه مطالعات سینمای مستند: مظهر خواستن‌ها و نتوانستن‌ها

روبرت صافاریان

این عکس که می‌بینید خانه مانی پتگر است و یکی از آخرین جلسات “گروه مطالعات سینمای مستند”. خانه مانی با آن معماری منحصربه‌فردش و با آن حیاط کوچک زیبایش که در پسزمینه عکس هم دیده می‌شود، آخرین اتراق‌گاه بود و طولانی‌ترین نیز که ماهی یک بار (قرار بود ماهی یک بار، امّا در عمل دو ماهی یک بار یا بیشتر) جمع می‌شدیم و درباره کارهای مختلفی که در حوزه سینمای مستند می‌توانستیم بکنیم صحبت می‌کردیم و می‌رفتیم تا جلسه بعد که بدون اینکه کاری کرده باشیم (یا تقریباً بدون اینکه کاری کرده باشیم) برمی‌گشتیم. عمر گروه کلاً چهار سال و چهار ماه بود. از خرداد ۸۴ تا مهر ۸۸٫ اولین جلسه در دفتر پژوهش‌های فرهنگی خوش‌نویس بود که اولش قرار بود گروه در  ارتباط با آن و به عنوان یکی از گروه‌هایش فعالیت بکند. امّا نشد. بعد، مدّتی در خانه هنرمندان جلسه می‌گذاشتیم و همان جا هم ناهارِ گیاهی می‌خوردیم. چند جلسه هم در دفتر “رسانه پویا” داشتیم. تا رسیدیم به منزل مانی و فکر کنم بیش از دو سال همین جا مستقر بودیم.

گروه “مطالعات سینمای مستند” که من از اول با اسمش مخالف بودم و به گمانم به معنای واقعی نمی‌توانست چنین گروهی باشد، مظهر نیازهای سینمای مستند ما و مظهر برآورده نشدن آن‌ها بود. برگزاری جلسات بررسی مسائل نظری سینمای مستند و بحث و گفت‌وگو درباره آن‌ها (یکی دو بار در خانه هنرمندان)، تماشای فیلم‌های فیلمسازان شاخص ما (فیلم‌هایی از رضا بهرامی‌نژاد، بهمن کیارستمی، مهرداد اسکویی و … ) گاهی با حضور فیلمساز و بحث درباره آن‌ها، تلاش برای انتشار نشریه سینمای مستند (پیشنهاد و برآوردش را به مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی دادیم و یکی دو جلسه هم رفتیم حضوری توضیح دادیم و پی‌گیری کردیم، امّا جواب مشخصی دریافت نکردیم)، انتخاب فیلم‌های مستند برتر سال (یک سال انجام شد و سال دوّمش مصادف شد با انقراض گروه)، کوشش برای نوشتن تاریخ سینمای مستند ایران. خلاصه کارهایی که گروه می‌خواست بکند نمی‌شد، امّا کارهایی شد که فکرش از گروه می‌آمد و نیرویش را هم از گروه می‌گرفت: یک شماره از فصلنامه ایرانشهر ویژه سینمای مستند و شهر به سردبیری من و با نوشته‌های بچه‌های گروه، یک شماره از فصلنامه فارابی درباره سینمای مستند به سردبیری احمد میراحسان، با بخش ویژه‌ای درباره سینمای مستند صنعتی به سردبیری سعید محصصی و با نوشته‌های دیگر افراد گروه، دایر کردن میز گروه مطالعات در یکی از دوره‌های جشنواره سینما-حقیقت. و همیشه صحبت راه انداختن کارگاه و کلاس هم بود.

برای آشنایی با روحیه گروه در آخرین روزهای موجودیت آن، یادداشتی را که بعد از جلسه آخر آن نوشته‌ام نقل می‌کنم:

“تاریخ جلسه: ۹ مهر ۱۳۸۸

بعد از جلسه قبلی (۸ مرداد) و قرارهایی که گذاشته شد برای انتخاب بهترین فیلم‌های سال ۸۷، دو سه روز بعدش شادمهر ای میل زد که به خاطر مسائل شخصی و چون در فضای مستند نیست، تصمیم گرفته نه در گروه شرکت کند نه در انتخاب فیلم سالانه. بعد میراحسان مقاله‌ای ۴۰ صفحه‌ای فرستاد در باب اینکه این جور انتخاب‌ها و تبدیل فیلم به عدد بی‌معناست. پیروز هم بعد از صحبت با شادمهر گفت که فکر می‌کند این گروه که از شش online casino نفر فقط سه نفرش (خودش، سعید و احمد) به طور فعال مستند می‌بینند و درباره مستند می‌نویسند چندان صالح نیست

در این جلسه شادمهر نبود. چون من و پیروز و احمد بر این نظر بودیم که گروه ظرفیت ادامه کار را ندارد. عملاً گروه منحل ‌شد.”

نیازهایی که گروه مطالعات مستند تعریف کرد همه به جای خود باقی هستند و هر از گاهی یک یا چند تن از اعضای این گروه یا دیگران تلاش‌هایی برای تحقق آن‌ها می‌کنند. مثلاً برنامه مستند برتر سال در واقع ادامه همان برنامه انتخاب فیلم مستند “گروه مطالعات” است. گروه دستور کاری معین کرد که خود نتوانست آن را تحقق ببخشد. امّا این دستور کار همچنان هست و تلاش‌هایی برای تحقق آن نیز همین طور.

پیروز کلانتری

 بهترین و گویاترین زاویۀ عکاسی (و نه بهترین عکس)  از جمع ۷ نفره­ ای (در دورۀ غیاب تهامی نژاد) که هر ماه یک­ بار آن پایین (خانۀ مانی پتگر) جمع می­شدیم، با هم ناهار می خوردیم (بهترین خاطره؟!)، فیلم می­دیدیم (با صدای خوب و تصویر ویدئو پروجکشن)، گپ و گفت داشتیم، و گاه نیز جروبحث (تهامی­نژاد را فکر می­کنم همین جروبحث ها فراری داد!).

از همین جای دوربین، با دو سه فرود مرتفع (چه ترکیبی!) می شد رسید به آن پایین و پیش آن جمع، و یک متر بالاتر از این جای دوربین، جایی بود برای خواب که هیچ وقت به فکرمان نرسید – یا جراتش را نکردیم – وسط یک فیلم خسته کننده یا بحثی حوصله بر از آن استفاده کنیم. می شد هم روی آن سکوها نشست  و هم روی موکت تمیز کف اتاق. پیش از زمان این عکس، یک سالی تهامی­نژاد هم می آمد و بعد، به تدریج و بی آنکه آشکار بگوید، نیامد و چه راحت و بی حرف و حدیث آن آمدن و این نیامدن در جمع پذیرفته شد. قرار نبود به هم جواب پس بدهیم.

*

در سال ۸۵ با روبرت و فرهاد صحبتی کردیم و فرهاد با تهامی نژاد جلو افتادند و دو سه نشست با آقای خوشنویس مدیر “مرکز پژوهش های فرهنگی” داشتیم تا گروهی از مستندنگاران به عنوان دپارتمان مستند در آن جا فعال شوند. بعد از مدتی احساس مان نسبت به پیگیری این رابطه منفی شد و ادامه اش ندادیم و قرار شد خودمان دیدار ماهانه بگذاریم. جمعی اهل نوشتن در بارۀ سینمای مستند بودیم، اما حرفه و ممر درآمد اکثرمان – جز تهامی و امامی – مستندسازی یا کار دیگر بود. بیش تر یک محفل بودیم، اما امامی با روحیۀ محفلی و غیر سازمانی جمع مخالف بود و حتی پیشنهاد گزارش جلسه و پیگیری سفت و سخت امور می داد. جمع اما به دیدار و فیلم دیدن و گپ و گفت و رسیدن به برخی برنامه های اجرایی ممکن راضی تر بود. این شد که بعد از دو سه ماه همایون کنار کشید و مانی پتگر به جمع اضافه شد و بعد از مدتی دربدری و این جا و آن جا جلسه گذاشتن، در خانۀ مانی مستقر شدیم.

در کل، درگیر چهار پنج کار شدیم که مهم ترین شان دو سال داوری مستندهای سال بود – که یک سال اش منتشر شد – و انتشار شمارۀ ویژۀ سینمای مستند با سردبیری روبرت برای فصلنامۀ معماری “ایرانشهر” به سردبیری محمدرضا حائری. فعالیت تماشای فیلم های سال جمعی اهل نظر و نگارش در بارۀ سینمای مستند و نوشتن در بارۀ فیلم ها و فضای سینمای مستند در پایان سال کار مهمی بود و به نظر من فعالیت امروزمان در “جایزۀ مستند برتر سال” ادامۀ همان دغدغه در جمعی بزرگتر، متنوع تر و جوان تر – به لحاظ میانگین سنی – است. این کار دو سال انجام شد که تنها حاصل کار سال اول در مجلۀ فیلم و سایت “پیک مستند” منتشر شد. در سال اول تهامی هم بود و سال دوم – سال آخر حضور و فعالیت گروه – او دیگر نیامد. احساس من این است که حوصلۀ جروبحث های جمع را نداشت و شروشور گروه با روحیۀ متین و خصلت اخلاق گرای او نمی خواند.

در سال آخر به تدریج در من و روبرت و شادمهر و تا حدودی احمد این احساس – که پیش تر از سوی روبرت در جمع هم بیان شده بود – قوی تر شد که جمع اگر دوره و دیدار دوستانۀ ماهانه است، همین را بخواهد، اما اگر رو به حضور و فعالیت بیرونی دارد، دارد علافی می کند و بیش تر جمع می شویم و حرف می زنیم برای کارهایی که نمی توانیم یا نمی شود. آخر کار تماشای فیلم های سال دوم هم بود و این هم برایمان سؤال بود که جایگاه داوری ما، که در فضای نقد و نوشتار مستند حضورمان کمتر از گذشته هم شده، کجاست و توجیهش چیست؟ (فکر می کنم این مسئله  – و نه سؤال – پبش روی فعالیت “مستند برتر” هم هست  و این فعالیت باید به گسترش نوشتن در بارۀ فیلم ها و زندگی سینمای مستند ما سمت بگیرد). چنین شد که کار داوری سال دوم به جمع آوری آرا و انتشار آن نینجامید.

نهایتا احساس مان را در جمع مطرح کردیم و مخلصانه کار “گروه مطالعات سینمای مستند” را به پایان بردیم و خلاص شدیم! سعید مخالف جدی این تصمیم بود، اما همراهی پیدا نکرد. یادم هست همان زمان به او گفتم مأیوس نشود و راه تازه و شدنی ای برای جمع کردن گروه پیدا کند. چنین نکرد و در نوشتۀ اخیرش در بارۀ داوری فیلم های “مستند برتر” – که هنوز منتشر نشده –  می بینم که از “توقف” فعالیت گروه می گوید؛ انگار فعالیت جمع بزرگتر و جوان تر امروز نتوانسته برایش جای آن جمع شدن های انگار پیرانۀ دیروز در آن اتاق زیر زمین خانۀ مانی را بگیرد.

کاش کسی هم به فکر ما مستندسازها باشد!

محمدسعید محصصی  

خوب است که روزهایی هست در زندگی ما که برایش افسوس بخوریم که چرا بیشتر طول نکشید و وقتی که کاملاً بر سر و روی اغلب‌مان برف پیری نشست، برای دوستان جوان و فرزندان (هرچند همه ندارند) بگوییم «چه کارها کردیم» با «چه برنامه‌هایی داشتیم» یا «ما تلاش‌مان را کردیم»  و … «گذشت، اما چه خوش گذشت.» به‌هرحال هرکدام‌مان زمانی پیر می‌شویم اما اگر همین روزهای خوش و خنده هم نبود چه؟ در زندگی خیلی‌ها، سال‌ها می‌آیند و می‌روند و چنین روزهایی ساخته نمی‌شود و وقتی برف آمد، تنها سرمای پیری می‌ماند و افسوس روزهایی که تنها و تنها گذشت. در این سال‌های اندک ِ با هم بودن ِ گروه، کم حرص نخوردیم، کم ننالیدیم و کم اعصاب نفرسودیم، اما همیشه پربار گذشت، چون در همین جمع با هم فهمیدیم، افسوس خوردیم و کوشیدیم کاری کنیم. اگر خوش‌بختی همان فراموشی باشد، خوش‌بخت آنان که حتی نفهمند و افسوس نخورند!

حالا که فکر می‌کنم می‌بینم که ما مستندسازها هم دقیقاً همان کوزه‌گری هستیم که از کوزه‌ی شکسته آب می‌خورد. جایی که این جمع کوچک در آن جمع شده، آخرین مکان جلساتی است که از تویش چند کارگاه فیلم‌سازی مستند، سخن‌رانی، جزوه و برنامه‌ی جذاب نمایش فیلم درآمد؛ و کلی بحث‌های مفید و به‌دردخور که می‌توانست کمک حال خیلی‌ها باشد، که برای عده‌ای واقعاً بود. حالا هم که عملاً این گروه در میان نیست صدای ویولون‌هایی که بی‌صدا نواخت، هرازگاهی درمی‌آید. اما خودمانیم: چرا این جمع کوچک تا این حد کم از خود عکس دارد؟ از جلسات توی فصل‌نامه‌ی اندیشه‌ی ایرانشهر، مرکز پژوهش‌های فرهنگی، خانه‌ی هنرمندان، دفتر رسانه‌ی پویا و گاهی خانه‌ی پیروز، کمتر نشانی هست. دو سال آخر منزل مانی پتگر که این عکس هم در آن‌جا انداخته شده، مأوای دائمی‌مان بود؛ یک جوری شده بود پاتوق. چرا فقط از زمستان این پاتوق عکس داریم؟ هیچ‌وقت به این فکر نکردیم. کاش کسی هم به فکر ما مستندسازها باشد!

نوشتن در بارۀ عکسی که هرگز ندیده ام !

احمد میراحسان

پیروز زنگ زد و گفت عکسی از “گروه مطالعات سینمای مستند” فرستاده ام. گفت عکس مال دوره ای است که محمد تهامی نژاد دیگر نمی آمد و این، عکس بقیۀ ماست در یکی از دیدارها.

gmail  ام را نتوانستم باز کنم. خنده تان می گیرد. مدت هاست با آن کار نکرده ام. کلمۀ عبورم را تغییر داده بودم و یادم نبود چه گذاشته ام. قرار شد با yahoo بفرستد. اما ناگهان وسوسه شدم کلا” mail ام را باز نکنم. دچار وسوسه شدم که در بارۀ عکسی که ندیده ام بنوسیم. سعی کردم تصورش کنم: کی کنار کی نشسته؟ چه اشیایی از آن خانه ی محبوب در عکس دیده می شود یا نمی شود؟ دیوارهای سیاه خانه ی او و معماری آوانگاردش در عکس پیداست؟ و چهره ها؟ با چه حسی؟ عکس متعلق به کدام روز است؟ روزهایی که آرزوهای دور و درازی در خصوص جلسات محفل مان در سر می پروردیم و خود نمی دانستیم این یک محفل است؟ گروه است؟ باید سازوکاری برایش تعریف کنیم؟ نشست های دوستانه است؟ وظایف باید کنترل و نظارت شود؟ باید کار تولید کنیم؟ چه تعهدی به یکدیگر و به کار جمعی داریم؟ یا عکس به روزهایی تعلق دارد که می دانستیم گروه مردنی است؟

آیا عکس به قبل از انتخابات ۸۸ تعلق دارد یا بعد از انتخابات؟ آیا آن دیدارهای شیرین قربانی روحیۀ پس از انتخابات و وهمیات ناگفته شد، یا انحلالش به ریشه های پا در هوایش یبستگی داشت، یا عدم احساس ضرورت و فایده و کارآمدی جلسات، ولو در حد یک محفل دوستانه؟

از همۀ این ها چه چیز در یک عکس می تواند انعکاس یابد؟ آن لحظه ی ربوده شده از زمان و منجمد شده، هر بار که دیده می شود، چقدر زندگی ها را در ذهن مان می رویاند؟ یک عکس اصلا مبین مرگ نیست؟!

و هر قدر که به ذهنم فشار می آورم، می بینم اگر همۀ خاطرات شیرین روزهای گروه مطالعات را گرد آورم باز قادر نیستم یک لحظه ی زنده ای را که عکس می خواهد آن را در آدم های کنار هم نشسته و نحوه ی نشستن و چهره ها شان و ….. ثابت کند، در خود جاری کنم. یک عکس، هر بار تماشایش مسلما دیداری ذهنی است، اما آن دیدار بدون دیدن خود یک عکس – شیئی عینی و عمل کنکرت تماشا – نمی تواند زاده شود. این تجربه بیش از هر زمان اهمیت دیدنی کردن واقعیت به وسیلۀ عکس را برایم زنده و تمایزش با هر تلاش ذهنی برای یادآوری تصویرهای خیالی را بیش تر مسجل کرد.

فرهاد ورهرام

چند سال پیش با پیروز و روبرت قرار گذاشتیم تا عده ای از دوستان دور هم جمع شویم و در باره مستند گپ و گفتی داشته باشیم. پس از چند جلسه بی جایی و هر بار در یک محل، سرانجام با تغییر شرایط مانی پتگر محل نشست ها در منزل وی انجام می شد.  سعید محصصی و احمد میر احسان یکی از اصفهان و دیگری از لاهیجان در جمع شرکت می کردند و از کم غایب ترین افراد گروه مطالعات مستند بودند. از همان اوایل همایون امامی در جلسات شرکت نکرد و در سال آخر محمد تهامی نژاد به  علت کار زیاد گروه را ترک کرد. نشر مجله و داشتن سایت از آرزوی های این جمع بود که انجام نشد. گروه با دیدن فیلم و بحث در باره مستند کار خود را ادامه می داد و یک بار هم ده فیلم مستند سال را انتخاب کرد که برای سال بعد این مهم انجام نشد. در طول زمان کم کم از تعداد دوستان کاسته شد تا اینکه جلسات به تعطیلی کشیده شد.

این بار نیز ثابت شد که ” یکی از ویژگیهای تاریخی این سرزمین پایدار نبودن و موقتی بودن همه چیز در طول تاریخ است. ”

یک عکس، یک جمع و هشت نگاه
دیدگاه ها

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *